RSS

بایگانی ماهانه: دسامبر 2008

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ،یکی از بزرگترین تاجران آمریکایی


من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود   ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است …
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید …
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود …
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد …
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت …
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم …
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم …
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  …
کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است …
Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 27, 2008 در نگاه جدید

 

لحظه را غنیمت بدان


دنیس ویت لی نویسنده قابل احترام امریکایی است که در امر سخنرانی با اکثریت آرا ٍ برگزیده شده است. او در مورد روزها می نویسد : کاری که هر کدام از ما در همین دقیقه انجام می دهیم یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ زندگی ماست برای همین ما تصمیم گرفتیم تدبیرمان رادر این فرصت به جای فرصتهای دیگر به کار بیندازیم. برای ما سودمند است که اگر هر کاری را انجام می دهیم ، گذشت زمان را هم به یاد داشته باشیم و در نظر بگیریم . در حالیکه این مطلب را می نویسم مادرم در نود سالگی به سر می برد و او هیچ وقت دیگر شصت سالگی اش را نمی بیند . همینطور که سالها می گذرد من به حقیقت آگاهم که پرنده زمان با بالهایش در حال پرواز کردن است ( یعنی زمان به سرعت در حال گذر است ) در پنجاهمین سال گردهمایی دبیرستانم افراد پیری را دیدم ، آنها ادعا می کردند که از همکلاسی های من بودند ، همه ما برچسب هایی داشتیم که نام ها با حروف بزرگ برروی آن چاپ شده بود تا مجبور نباشیم با عینک ذره بینی و ریز کردن چشمهایمان اسمهای همدیگر را بخوانیم و یکدیگر را به یاد بیاوریم زیرا با گذشت زمان چهره های ما تغییر کرده بود . پنداری همین دیروز بود که من از رفتن به دبیرستان لذت می بردم ، چه اتفاقاتی در این پنجاه سال افتاده بود ، این روزها کجا رفتند . کنار گروه موزیک یک پوستر بزرگ برای همه ما نصب شده بود که روی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود: » در هر هفته دو روز وجود دارد که ما نباید در آن دو روز نگران باشیم ، دو روز که باید از ترس و استرس رها باشیم .» یکی از این روزها دیروز است : اشتباهات و تقصیرات و دردها و رنجهایش ، دبروز برای همیشه تمام شده ، با همه پولهای دنیا نمی توانیم دیروز را برگردانیم . برگرداندن دیروز خارج از کنترل ماست ، ما نمی توانیم یکی از کارهایی را که دیروز انجام دادیم را برگردانیم حتی نمی توانیم یکی از حرفهایی را که زدیم را پاک کنیم ، دیروز تمام شده است . یک روز دیگر که ما نباید درباره آن نگران باشیم فرداست با تمام بزرگی اش ،با تمام قول های بزرگی که دادیم و اجرای ضعیفی که در مورد قول هایمان انجام می دهیم . فردا هم خارج از کنترل ماست . خورشید فردا طلوع می کند ، حتی اگر پشت توده ای از ابر هم که باشد باز هم طلوع می کند وتا وقتی که طلوع نکرده ما نباید هیچ ترسی از فردا داشته باشیم . برای اینکه هنوز فردا نیامده است و ما باید فقط باید به فکر یک روز باشیم و آن هم امروز است . هر کس فقط یک روز در این نبرد شرکت می کند و این فقط موقعی است که من وتو بتوانیم گذشته و فردا را کنار بگذاریم و دیگر به آن فکر نکنیم که ما را از پا بیندازد. این مشاهده امروز نیست که ما را به دیوانگی می کشاند این افسوس و پشیمانی و تلخی های دیروز است که اتفاق افتاده و ترس از فرداست. باید به خودمان اجازه بدهیم که فقط امروزرا زندگی کنیم و به فردا فکر نکنیم . مالکوم فوربس به این مسئله اعتقاد دارد که هیچ موقع نگوئید که من مردم تا موقعی که نَمرده اید، و خودش هم با همین مثال زندگی کرده و این درسته ، ما موقعی این را فهمیدیم که در پنجاهمین سال گردهمایی بودیم . خیلی مشکل است که در آن واحد هم سست باشی و هم فعال ، پس فعال باش ! شروع کن به جنب و جوش، و تلاش کن تا امروز بهترین روز زندگیت باشد . نوشته : دنیس ویت لی
 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 9, 2008 در نگاه جدید