RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2009

گناه و خدا


پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پيمان و پيامش نيز ، غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسرنوح گفت:

اما آن که غرق می‌شود خدا را خالصانه‌‌ تر صدا می‌زند، تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت:

آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:

شايد آن که جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت:

به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش . پيش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت من اينگونه به خدا رسيدم.
راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، پسر نوح اين را گفت و رفت.

دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

سراب و افسانه ای میان مردمان هست که هنگامی که به دنیای ظلمات و تاریکی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی کرد، در حالی که نور درون قلب ها را نمی بینند که از میان تاریک ترین قلب ها نیز ممکن است زبانه بکشد و راهی به سوی نور بگشاید…

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 13, 2009 در نگاه جدید

 

چه معجزه ای رخ داد؟


خیلی ها شاید کنجکاو شدن که بدونن حدودا یک سال و نیم پیش چه اتفاقی و معجزه ای برای من رخ داد! این داستان بیان گر همه چیز هست.

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : » وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو  بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.»
جني قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
– جيني ! تو منو دوست داري؟
– اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : «شب بخير کوچولوي من.»
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
– جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : «خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.»
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : » پدر ، بيا اينجا.» ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله  دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او  منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش  رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به من داد.
مسائلي که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.
يادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشيم، بيش تر و بزرگ تر نمي تواند داخل شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 12, 2009 در نگاه جدید

 

فیلم Mr Brooks بر اساس انجمن های 12 قدمی


mr_brooks

فیلمی بر اساس قوانین کلی انجمن های 12 قدمی. انجمن های 12 قدمی در این گروه ها اعضا یكدیگر را به صورت منظم ملاقات می كنند تا به همدیگر برای پاك ماندن كمك كنند. «پاك» به معنی پرهیز شخص از مصرف هرگونه موادی است ( این مواد شامل مواد واقعی همچون نیکوتین، الکل، مواد مخدر و .. و همینطور مواد فکری نظیر مسائل جنسی و مسائل فکر های خراب و شوم و … می باشد ) كه حالت جسمی و ذهنی انسان را دگرگون می كند. عضویت در این گروه ها رایگان است و این گروه هیچ گونه حق عضویتی ندارد.

اما داستان آغاز این انجمن ها از کجاست؟ بنیاد «الكلی های گمنام» یا AA به وسیله دو الكلی به نام های بیل ویلسون و دكتر باب اسمیت پایه گذاری شد. ویلسون طی تجربیات شخصی اش پی برد كه الكلی ها می توانند به وسیله به كارگیری پایه های روحانی به صورت چشمگیری بهبود یابند ( بر برخی از توصیفاتی که توسط اعضای این انجمن ها نوشته می شه ویلسون در یک خواب ، خداوند این مسیر را به او معرفی کرد تا در اختیار بشریت قرار دهد ). در بسیاری از «الكلی های ناامید» تجربیات مذهبی و روحانی باعث بازگشت آنها به سوی بهبودی و قطع مصرف الكل بوده است. راهی كه به وسیله بنیانگذاران AA مطرح شد براساس حل مشكل دیرینه آنها در اعتیاد به الكل یعنی نداشتن اطمینان، سرخوردگی و بی ایمانی بود.

mr_brooks_02

این فیلم با نقش آفرینی بازیگر محبوب کوین کاستنر همراه است. کوین کاستنر در فیلم هایی که بازی می کند معمولا همه کاره است یعنی هم بازیگر، کارکردان و تهیه کننده.

ماجرای فیلم، داستان مردیست که اعتیاد به گشتن انسان ها دارد! اما با کمک انجمن های 12 قدمی 2 سالیست که پاک است و توانسته است اعتیادش را رها کنم اما هنوز وسوسه او را تنها نمی گذارد و مدام با اون صحبت می کند تا در انتها او را به لغزش می کشاند.

این فیلم داستان فوق العاده ایست که ترکیب بیماری ( تکیه کلام انجمنی ها در خصوص افکار معبوب ) را کاملا نشان می دهد که چطور بیماری به فرزندان نیز کشیده می شود و عاقبت بها دادن به وسوسه چیست … شاید افراد عادی زیاد از این فیلم سر در نیارن اما این فیلم شاهکاریست که دارای رموز و پندهای زیادی برای افراد انجمن های 12 قدمیست.
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 10, 2009 در فیلم