RSS

چه معجزه ای رخ داد؟

12 ژانویه

خیلی ها شاید کنجکاو شدن که بدونن حدودا یک سال و نیم پیش چه اتفاقی و معجزه ای برای من رخ داد! این داستان بیان گر همه چیز هست.

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : » وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو  بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.»
جني قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
– جيني ! تو منو دوست داري؟
– اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : «شب بخير کوچولوي من.»
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
– جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : «خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.»
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : » پدر ، بيا اينجا.» ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله  دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او  منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش  رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به من داد.
مسائلي که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.
يادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشيم، بيش تر و بزرگ تر نمي تواند داخل شود.

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 12, 2009 در نگاه جدید

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: