RSS

واژه ای به نام فامیل

01 مهٔ

قبل از شروع بگم این نوشته تنها به عقاید من مربوط می شه و برداشت های شخصی من از فامیل هست.

پدر و مادر من جزء بهترین پدر و مادر های دنیا و همینطور بهترین انسان های روی کره زمین هستن. نه برای اینکه چون  پسرشون هستم این حرف رو بزنم به این خاطر که واقعا این طور هست و کارنامه زندگیشون اینطور نشون می ده.

یکی از کارهایی که پدر مادر من وقتی توی خونه پدری بودم انجام می دادن ( زمانی که 3 طبقه خونه بود ) اینکه از همان زمان ابتدا تا انتهای عمر این خانه همیشه دست فامیل هامون رو دستشون رو می گرفتن و اجازه می دادن تو طبقه 3 بشینن و زندگیشون رو سر و سامون بدن و وقتی تونستن روی پای خودشون بایستن برن دنبال ساختن زندگیشون. به جزء این هم با اینکه حقوق کارمندی و معلمی می گرفتن تا جایی که براشون امکان پذیر بود به فامیل و اونهایی که دستشون تنگه از نظر مواد غذایی و … کمک می کردند.

این اتفاقات در کل اتفاقات خوبی بود و باعث سر و سامون گرفتن خیلی ها تو زندگیشون شد … اما ……….

یه اما بزرگ وجود داشت و اون هم در مورد ما 3 تا بچه ها ( من و دو تا خواهرم ) بود که گریزان از فامیل شدیم دلیلش هم واقعا از نمک نشناسی های یک سری فامیل و یا بعضا سوء استفاده های اونها از این نیت خیر پدر و مادرم بود.

این وضعیت طوری بود که حتی من الان حدود 8 ساله … جمعا حساب کنید شاید یک ماه هم به شهر خودمون نرفتم و تا می تونم مساله سفر به شمال رو عقب می اندازم. حتی حالا که سه سالی هست که مادر و پدر رفتن اونجا زندگی کردن و من باید وظیفه فرزندی رو بر عهده بگیرم و به دیدنشون برم.

طوری شده که من به هیچ عنوان علاقه ندارم چشم تو چشم فامیل بشم و تصاویر زیادی از جلوی چشمم رد می شه که مانع این می شه من به مصلح آباد سفر کنم و به مصلحی آبادی ها سری بزنم.

این فاکتور رو که بذاریم کنار، فضولی های نامربوط و به دلیل و دخلالت های این دسته مذکور رو هم به همه در چرکین بودن هام اضافه کنید.

معجونش چیزی می شه که من به این نتیجه برسم که فامیل رو باید رابطه رو باهاشون به حداقل رسوند و نهایتا ماهی 1 بار اونها رو زیارت کرد.

من ترجیح می دم به جای ارتباط مداوم با فامیل و بحث و جنگ و جدل با اونها بر سر اتفاقات چشم رو هم چشمی، فضولی و … از اونها فاصله بگیرم و ارتباطم رو معطوف به دوستان خانوادگی بکنم. اینطوری من کسی هستم که انتخاب می کنم از رفتار های چه کسانی خوشم می یاد و دوست دارم با چه افرادی رفت و آمد کنم و در نتیجه دیگه مجبور به خود خوری، صبوری، حرف نزدن و تحمل کردن فرد یا افرادی ندارم …

خلاصه در یک کلام … دلم بدجوری از دست فامیل خونه!

Advertisements
 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در مه 1, 2009 در روزمرگی

 

1 پاسخ به “واژه ای به نام فامیل

  1. مه سا

    مه 4, 2009 at 1:38 ق.ظ.

    🙂

     

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: