RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2010

آواره


چنان در خود گرفتارم … که سکه است از تو بازارم

چه بد مستی ز من سر زد … که رونق رفته از کارم

نه میری از سرم بیرون … نه خوشحالم تورو دارم

چنان در خود بگردانم … که افتد از نفس جانم

چنان افتان و خیزانم … به باغ برگ ریزانم

که غرق اشک ریزانم … به دوری از عزیزانم

تو را قسم به قرآنم … گمم کن در پی آنم

چنان در عشق تو گیرم … که من بی جرم تقصیرم

به تیر غیب درگیرم … چو سرو ایستاده می میرم

چنان از جان دل سیرم … که دل را پس نمی گیرم

چنین بیچاره ی خیشم … که دل هم رفته از پیشم

سپه سالار عاشق کش … تویی در مذهب و کیشم

چنان از اصل خود دورم … که من آواره مشهورم

حرامه نسله مجبورم … در این ظلمت چه پر نورم

چنان در عشق تو گیرم … که من بی جرم و تقصیرم

Advertisements
 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئن 30, 2010 در روزمرگی