RSS

بایگانی دسته‌ها: روزمرگی


بعضي زخم ها هست كه هر روز بايد روشونو باز كني و نمك بپاشي

تا

يادت نره كه سراغ بعضي آدما نبايد رفت ، » نبايد » !

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در مه 7, 2013 در روزمرگی

 

من عشقم را در سال بد یافتم


سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال اشک پوری
سال خون مرتضی
سال کبیسه …

2
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک …

3
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید «مایوس نباش» ؟-
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید:
سال اشک پوری سال خون مرتضا
سال تاریکی

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم

تو خوبی و این همه اعتراف هاست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

4
تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم تو را یافتم و تو را دریافتم و همه حرفهایم
شعر شد سبک شد

عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعر ها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب
نغمه اش را خواند

به تو گفتم : » گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرار هاست بزرگترین
اقرارهاست .-

من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم

5
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در مارس 20, 2013 در روزمرگی

 


کسایی که تو این دنیا … حساب ما رو پیچیدن

یه روزی هر کسی باشن … حساباشون رو پس می دن

بذار بازی کنن بازم … برامون با همین نقشه

خدا … هرگز کسایی رو … که حق خوردن نمی بخشه

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 7, 2012 در روزمرگی

 

سم زدایی


این روزها فیس بوک برام متفاوت شده … حرف ها بوی مردگی می ده، انگار اصلا این حرفها رو درک نمی کنم.

یکی از دل پر گفته، یکی از مردانگی، یکی از زنانگی، یکی از گریه … یکی از غم … … … …

و من دیگه نمی تونم درک کنم … دیگه برام قابل درک نیست ! حرفهایی که روزی هر کدوم رو می خوندم کلی لذت می بردم و سعی می کردم یادداشتتون کنم یا تو وال خودم رو فیس بوک به اشتراک بذارم تا دیگران هم بخونن و لذت ببرن.

دیگه نوشته های روشنفکرانه ، نوشته های غم ناکانه، نوشته های ناکامانه و خلاصه هرچی فکر کنید برام بی معنا شده … انگار دیگه هیچ کدوم رو نه می تونم بفهمم نه می تونم درک کنم. انگار همه این نوشته های سم آلود ، نوشته هایی که بوی مردگی می ده اگه تو همون نقشه جغرافیایی گربه باشی برات معنا پیدا می کنه و زیبا می شه.

وقتی حالت بده، برای چند دقیقه می ری بیرون و انرژی می گیری می یای … وقتی حالت بده یک کاری می تونی بکنی مطمئنا که حالت خوب شه. وقتی حالت بده یک راهی برای حال خوبی داری.

و اصلا اینجا دیوانه ای که حالت بد باشه؟

و راه حل های من برای اونهایی که اون داخل هستند راه گشا نیست. و نه من اونها رودرک می کنم و نه اونها من رو …

خیلی چیزها دیگه معناش داره از ذهنم می ره ، نمی دونم شاید داره سم زدایی ازم می شه …

هرچی هست می دونم از اون احساس مزخرفی که قبلا داشتم که حتما باید از این حرفهای فلسفی سم آلود بزنی و هی بزاری رو والت تا همه فکر کنن یه چیزی می فهمی و اصلا فهمیدن تو در گرو این جوری فکر کردنه ، رها شدم …

هم حس ناراحت کننده ای دارم، چرا که دوست دارم همه اونهایی که دوست دارم یا می شناسم هم احساس من رو درک کنند و بعد از درک اون آیا باز این نوشته ها براشون معنا پیدا می کنه؟

هم حس خوشحال کننده که از خیلی چیزهای مزخرف که فکر می کردم خیلی خداست ، رها شدم و حالا می تونم به خیلی چیزهای قشنگتری فکر کنم … چیزهایی که مثل خوره در وجودم نمی یفته … چیزهایی که برعکس من رو پر از انرژی می کنه.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در اوت 31, 2012 در روزمرگی

 

فید جدید


خوب اینم آدرس فید جدید، هر کس دوس می داره، از این طریق مطالب من رو دنبال کنه

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئیه 12, 2011 در روزمرگی

 

پس از مدت ها می نویسم


پس از مدت ها شاید نزدیک یک سال و خورده ای مجددا می خوام وبلاگ نویسی شخصی رو شروع کنم، اتفاقات زیادی در این یک سال برام افتاد!
حالا چرا بلاگر؟ منی که عاشق وردپرس بودم؟
راستش دلیلش بسیار واضح هست! گوگل من رو شیفته خودش کرد! با این همه تغییرات از جی پلاس گرفته تا …. باعث شد ترجیح بدم که بیام اینور!
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئیه 9, 2011 در روزمرگی

 

آواره


چنان در خود گرفتارم … که سکه است از تو بازارم

چه بد مستی ز من سر زد … که رونق رفته از کارم

نه میری از سرم بیرون … نه خوشحالم تورو دارم

چنان در خود بگردانم … که افتد از نفس جانم

چنان افتان و خیزانم … به باغ برگ ریزانم

که غرق اشک ریزانم … به دوری از عزیزانم

تو را قسم به قرآنم … گمم کن در پی آنم

چنان در عشق تو گیرم … که من بی جرم تقصیرم

به تیر غیب درگیرم … چو سرو ایستاده می میرم

چنان از جان دل سیرم … که دل را پس نمی گیرم

چنین بیچاره ی خیشم … که دل هم رفته از پیشم

سپه سالار عاشق کش … تویی در مذهب و کیشم

چنان از اصل خود دورم … که من آواره مشهورم

حرامه نسله مجبورم … در این ظلمت چه پر نورم

چنان در عشق تو گیرم … که من بی جرم و تقصیرم

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئن 30, 2010 در روزمرگی