RSS

بایگانی دسته‌ها: نگاه جدید

همین حالا خوشبخت شو!


خوشبختي چيه؟!

قانون هاي ذهني مي گن خوشبختي يعني رضايت.مهم نيست …چي داشته باشي يا چقدر، مهم اينه كه از هموني كه داري راضي هستي يا نه؟!چون يه وقتهايي آدم خيلي چيزها داره اما باز هم احساس خوشبختي نداره! و بر عكسش…پس يه قانون وجود داره، كه مي گه:

ميزان خوشبختي = ميزان رضايت

حالا اين سوال مهم پيش مي ياد كه چه طوري ميشه در كل زندگي احساس رضايت كرد؟

زندگي مجموعه اي از لحظه هاست! چون پشت اين لحظه، لحظه ي بعديه و پشت اون لحظه ي بعدي و بعدي و …پس، اگه مي خواي در كليت بزرگ زندگي راضي باشي اول بايد تمرين كني تا در لحظه راضي باشي.استاد مي گفت:

«اگه كسي تصميم بگيره فقط توي لحظه ي اكنون راضي باشه، بعد ، به لحظه ي بعدي ، كه رسيد، باز در لحظه ي اكنون راضي باشه و بعد به لحظه ي بعدي كه رسيد باز ….. مي‌دوني چي مي شه؟

اون فقط براي راضي و شاد بودن در يك لحظه تلاش كرده، اما يك دفعه مي‌بينه پنج ساله كه راضي و خشنوده! اگه كسي از لحظه ي اكنونش نا راضي باشه، بعد، از لحظه ي بعد هم نا راضي باشه ، بعد… يكهو به خودش مي ياد و مي بينه پنجاه سالشه و همه ي اين پنجاه سال رو نا راضي بوده! »

به همين دليل دانشمندان ذهني به لحظه ي اكنون مي گن: لحظه ي ابدي اكنون.

شرط رضايت اينه كه در لحظه ي ابدي اكنون راضي و شاد باشي

اصلا» مهم نيست داري در لحظه ي اكنون چي كار مي‌كني، فقط تصميم بگير مراقبه كني كه از هر كاري كه داري در لحظه انجام ميدي احساس رضايت و شادي كني. به اين كار مي‌گن مراقبه ي لحظه ي ابدي اكنون. اين كار، اتفاقا» بر خلاف تصور، كار خيلي راحتي نيست. دانشمندان ذهني معتقدند در هر عمل و كاري كه انجام ميشه يه مقداري انرژي نهفته است و ما فقط در صورتي كه روي اون كار مراقبه داشته باشيم ميتونيم اون انرژي رو دريافت كنيم.

ببينين، مثلا» من از صبح شروع مي كنم. از خواب بيدار مي شيم، مي‌ريم مسواك مي زنيم و در همون حال به صد تا چيز فكر مي‌كنيم غير از مسواك زدن. بعد مي‌ريم صبحونه مي‌خوريم در حالي كه فكرمون هزار جاي ديگه است غير از صبحانه خوردن. بعد… در واقع هر كاري كه داريم انجام مي ديم به همه چيز فكر مي كنيم غير از همون كار. اين باعث مي شه انرژي پنهان كارها رو دريافت كه نمي كنيم، هيچ! كلي هم انرژي ذخيره شده مان را الكي خرج مي كنيم!

شايد از مراسم چاي در چين يا ژاپن شنيده باشين . اون در واقع يه جور مراقبه در لحظه ي ابدي اكنونه.

تمرين هايي براي درك و لذت بردن در لحظه ي ابدي اكنون:

تمرين 1 : براي خودتون يه استكان چاي بريزين.با دقت سعي كنيد فقط به كاري كه دارين مي كنين، فكر كنين. بعد در يه جاي آروم بنشينيد و با آرامش چاي رو ميل كنيد. به اين فكر كنيد كه با هر جرعه ي چاي، همه ي انرژي موجود در آن را دريافت مي‌كنيد و لذت مي‌بريد. به لحظه لحظه ي خوردن چاي دقت كنيد. (اگه فكر ديگه‌اي اومد توي ذهنتون، خودتون رو شماتت نكنيد. فقط آروم سعي كنيد دوباره به خوردن چاي برگرديد.) بعد از اتمام، حتما» در دفتر مراقبه از خودتون تشكر كنيد.

تمرين 2: مراقبه كنيد در زمان مسواك زدن فقط به مسواك زدنتون فكر كنين. سعي كنيد از اين كار لذت ببريد.

تمرين 3: مراقبه كنيد زمان خوردن غذا فقط به خوردن غذا فكر كنيد. مجسم كنيد با هر لقمه، انرژي موجود در غذا به همه ي سلول هاي بدنتون ميرسه.از هر لقمه ي اون لذت ببريد.

نكته: غذايي كه با مراقبه خورده ميشه هرگز باعث چاقي هاي موضعي نميشه. (در واقع وقتي ما غذا مي خوريم در حالي كه به صد چيز غير از خوردن غذا فكر مي كنيم، باعث انباشته شدن اون در جاهاي نامناسب مي شيم. بر عكسش هم صادقه. يعني كساني كه هر چيزي كه مي خورن، چاق نمي شن، اگه روي غذا خوردن آگاهانه، مراقبه كنن، همه ي انرژي موجود در غذا رو دريافت مي كنن. حتي مي‌تونين مجسم كنين كه دوست دارين غذا در چه قسمتي از بدن شما باعث چاقي بشه! وقتي دارين غذا مي خورين توي دلتون با لقمه هاتون حرف بزنيد! از لقمه ي نون و پنير صبحتون بخواهيد كه همه ي نيروش رو به شما انتقال بده. (نخندين! جدي مي گم! اين يكي از مراقبه هاي هندوهاست!)

تمرين 4:اين تمرين براي سيگاري هاست. اگه روي كشيدن هر سيگار مراقبه كنيد، خيلي زودتر ارضا مي شيد و به تدريج تعداد سيگارهاتون كم و كمتر مي شه.

به تدريج خودتون رو عادت بديد كه هر كاري كه دارين انجام مي دين، فقط به اون فكر كنيد و تصور كنيد با اين كار همه ي انرژي نهفته در اون كار رو دارين دريافت مي كنين. خيلي سخته، اما شدنيه! شايد باورتون نشه اما به تدريج حتي از كارهايي كه دوست نداشتيد، به شدت لذت مي بريد. اين قانون رو به ياد بسپرين: بر هر چيز كه تمركز كنيم، انرژي اون رو دريافت مي كنيم. (در بعضي از مكاتب هندي حتي بر گريه كردن و اندوه هم مراقبه مي كنند و معتقدند از اون هم ميشه انرژي دريافت كرد اما چون اين بحث ديگه ايه و بايد فرق بين ايجاد ماند با دريافت انرژي از اندوه رو بدونيم خواهش مي كنم فعلا» در اين مورد اقدامي نكنيد!)

يك حكايت:

خوب مي خوام يه حكايت از يه گورو ي ( استاد بزرگ) هندي بگم كه توي يه كتاب خوندم. اون با مريدانش دسته جمعي با هم، در جايي بيرون شهر، زندگي مي كردند. همه ي مريد هاي اون موظف بودند سالها پيش اون زندگي كنند و آموزش ببينند. يك روز يه نفر به اون استاد مراجعه مي كنه و مي گه شما چه طوري به اين قدرت رسيدين كه مي تونين با نگاه ديگران رو شفا بدين؟ وقتي من مريد شما بشم، در طي اين همه سال كه بايد پيش شما بمونم، چه تمرين هايي انجام ميديم؟ در طول روز چه كار مي كنيم؟

استاد مي گه: ما صبح ورزش مي كنيم. بعد صبحانه مي خوريم. بعدكار مي كنيم تا ناهار. بعد ناهار مي خوريم. كمي استراحت مي كنيم ، باز كار مي كنيم و شب مي خوابيم!

اون شاگرد عصباني ميشه و ميگه امكان نداره! ما همه ي اين كارها رو انجام مي‌ديم اما قدرت شما رو نداريم. استاد مي گه: هرگز شما مثل ما اين كارها رو انجام نميديد. شما صبحانه مي خوريد، كار مي كنيد، تفريح مي كنيد، در حالي كه به چيز ديگه اي دارين فكر مي كنين، اما ما وقتي صبحانه مي خوريم فقط به خوردن اون فكر مي كن

پی نوشت : با سپاس فراوان از احمد و کوثر

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 7, 2013 در نگاه جدید

 

برچسب‌ها: , ,

برنده، بازنده – همانی که هستی


winner_loser-300x199

بازنده

فکر می کند که برای بازنده شدن و برنده شدن قوانینی وجود دارد

برنده

می داند که هر قاعده ای در هر کتابی را می توان نادیده گرفت، جز یکی :

همانی که هستی و می خواستی، باش

تنها برگ برنده، در دنیا همین است

A loser

thinks there are rules

for winning and losing;

a winner

knows that every rule in the book

can be broken, except one – be who you are,

and become all you were meant to be,

which is the only winning game in the world
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژوئن 10, 2009 در نگاه جدید

 

شکرگذاری


روزي مردي خواب عجيبي ديد .ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه ميكند. هنگام ورود , دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند , باز ميكنند و آنهارا داخل جعبه هايي ميگذارند .

مرد از فرشته اي پرسيد : شما داريد چكار ميكنيد ؟

فرشته درحاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد , گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميكنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين ميفرستند .

مرد پرسيد :شما چكارميكنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است , ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه ميكنيد و چرا بيكاريد ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده , بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند.

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده , فقط كافي است بگويند : خدايا شكر.

01_thanks_god

02_thanks_god

03_thanks_god

04_thanks_god

05_thanks_god

06_thanks_god

07_thanks_god
 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 28, 2009 در نگاه جدید

 

گناه و خدا


پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پيمان و پيامش نيز ، غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسرنوح گفت:

اما آن که غرق می‌شود خدا را خالصانه‌‌ تر صدا می‌زند، تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت:

آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:

شايد آن که جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت:

به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش . پيش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت من اينگونه به خدا رسيدم.
راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، پسر نوح اين را گفت و رفت.

دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

سراب و افسانه ای میان مردمان هست که هنگامی که به دنیای ظلمات و تاریکی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی کرد، در حالی که نور درون قلب ها را نمی بینند که از میان تاریک ترین قلب ها نیز ممکن است زبانه بکشد و راهی به سوی نور بگشاید…

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 13, 2009 در نگاه جدید

 

چه معجزه ای رخ داد؟


خیلی ها شاید کنجکاو شدن که بدونن حدودا یک سال و نیم پیش چه اتفاقی و معجزه ای برای من رخ داد! این داستان بیان گر همه چیز هست.

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : » وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو  بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.»
جني قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
– جيني ! تو منو دوست داري؟
– اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : «شب بخير کوچولوي من.»
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
– جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
– پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
– نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
– نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : «خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.»
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : » پدر ، بيا اينجا.» ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله  دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او  منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش  رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به من داد.
مسائلي که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.
يادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشيم، بيش تر و بزرگ تر نمي تواند داخل شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 12, 2009 در نگاه جدید

 

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ،یکی از بزرگترین تاجران آمریکایی


من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود   ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است …
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید …
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود …
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد …
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت …
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم …
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم …
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  …
کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است …
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 27, 2008 در نگاه جدید

 

لحظه را غنیمت بدان


دنیس ویت لی نویسنده قابل احترام امریکایی است که در امر سخنرانی با اکثریت آرا ٍ برگزیده شده است. او در مورد روزها می نویسد : کاری که هر کدام از ما در همین دقیقه انجام می دهیم یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ زندگی ماست برای همین ما تصمیم گرفتیم تدبیرمان رادر این فرصت به جای فرصتهای دیگر به کار بیندازیم. برای ما سودمند است که اگر هر کاری را انجام می دهیم ، گذشت زمان را هم به یاد داشته باشیم و در نظر بگیریم . در حالیکه این مطلب را می نویسم مادرم در نود سالگی به سر می برد و او هیچ وقت دیگر شصت سالگی اش را نمی بیند . همینطور که سالها می گذرد من به حقیقت آگاهم که پرنده زمان با بالهایش در حال پرواز کردن است ( یعنی زمان به سرعت در حال گذر است ) در پنجاهمین سال گردهمایی دبیرستانم افراد پیری را دیدم ، آنها ادعا می کردند که از همکلاسی های من بودند ، همه ما برچسب هایی داشتیم که نام ها با حروف بزرگ برروی آن چاپ شده بود تا مجبور نباشیم با عینک ذره بینی و ریز کردن چشمهایمان اسمهای همدیگر را بخوانیم و یکدیگر را به یاد بیاوریم زیرا با گذشت زمان چهره های ما تغییر کرده بود . پنداری همین دیروز بود که من از رفتن به دبیرستان لذت می بردم ، چه اتفاقاتی در این پنجاه سال افتاده بود ، این روزها کجا رفتند . کنار گروه موزیک یک پوستر بزرگ برای همه ما نصب شده بود که روی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود: » در هر هفته دو روز وجود دارد که ما نباید در آن دو روز نگران باشیم ، دو روز که باید از ترس و استرس رها باشیم .» یکی از این روزها دیروز است : اشتباهات و تقصیرات و دردها و رنجهایش ، دبروز برای همیشه تمام شده ، با همه پولهای دنیا نمی توانیم دیروز را برگردانیم . برگرداندن دیروز خارج از کنترل ماست ، ما نمی توانیم یکی از کارهایی را که دیروز انجام دادیم را برگردانیم حتی نمی توانیم یکی از حرفهایی را که زدیم را پاک کنیم ، دیروز تمام شده است . یک روز دیگر که ما نباید درباره آن نگران باشیم فرداست با تمام بزرگی اش ،با تمام قول های بزرگی که دادیم و اجرای ضعیفی که در مورد قول هایمان انجام می دهیم . فردا هم خارج از کنترل ماست . خورشید فردا طلوع می کند ، حتی اگر پشت توده ای از ابر هم که باشد باز هم طلوع می کند وتا وقتی که طلوع نکرده ما نباید هیچ ترسی از فردا داشته باشیم . برای اینکه هنوز فردا نیامده است و ما باید فقط باید به فکر یک روز باشیم و آن هم امروز است . هر کس فقط یک روز در این نبرد شرکت می کند و این فقط موقعی است که من وتو بتوانیم گذشته و فردا را کنار بگذاریم و دیگر به آن فکر نکنیم که ما را از پا بیندازد. این مشاهده امروز نیست که ما را به دیوانگی می کشاند این افسوس و پشیمانی و تلخی های دیروز است که اتفاق افتاده و ترس از فرداست. باید به خودمان اجازه بدهیم که فقط امروزرا زندگی کنیم و به فردا فکر نکنیم . مالکوم فوربس به این مسئله اعتقاد دارد که هیچ موقع نگوئید که من مردم تا موقعی که نَمرده اید، و خودش هم با همین مثال زندگی کرده و این درسته ، ما موقعی این را فهمیدیم که در پنجاهمین سال گردهمایی بودیم . خیلی مشکل است که در آن واحد هم سست باشی و هم فعال ، پس فعال باش ! شروع کن به جنب و جوش، و تلاش کن تا امروز بهترین روز زندگیت باشد . نوشته : دنیس ویت لی
 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در دسامبر 9, 2008 در نگاه جدید